تبليغاتX
تلاطم
چه سکوتی دنیا را فرا می گرفت اگر هر کس به اندازه ی عملکردش صحبت می کرد!!!

صبح یک روز من از پیش خودم خواهم رفت

بی خبر با دل درویش خودم خواهم رفت

می روم تا در میخانه کمی مست کنم

جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم

بی خیال همه کس باشم و دریا باشم

دائم الخمرترین آدم دنیا باشم

آنقدر مست که اندوه جهانم برود

استکان روی لبم باشد و جانم برود

ساقیا در بدنم نیست توان،جام بده

گور بابای غم هر دو جهان ،جام بده

برود هر که دلش خواست شکایت بکند

شهر باید به من الکلی عادت بکند

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط میترا و مهسا  | 

می توان رشته ی این چنگ گسست

می توان کاسه ی آن تار شکست

می توان فرمان داد :های !

ای طبل گران زین پس خاموش بمان

به چکاوک اما نتوان گفت :مخوان!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط میترا و مهسا  | 

بازم  قصه ی من که قصه ی کم حوصله هاست

درد دل میکنم این بار که وقت گله هاست

جاده ها نیز مرا از نفس انداخته اند

پای من خسته ی پیمودن این فاصله هاست

این طرف تاول پاها زمینگیر من است

آن طرف خط غبار گذر فاصله هاست

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است

گریه هم پاسخ تلخی به همین فاصله هاست

تا فراموش شدن مانده ام و می مانم

مرگ پایان من و قصه ی کم حوصله هاست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط میترا و مهسا  | 

غم دل هست فراوان خدایا چه کنم؟

دیده و دل همه گریان خدایا چه کنم؟

تا به کی تاب و تحمل ،تا به کی در خود شکستن

سوختم ،از این همه هجران ،خدایا چه کنم؟

بهر هر درد طبیبی است ،دوایی است خدا

نیست دردم را درمان خدایا چه کنم؟

هر که در خویش کشد،درد و غمش را لیکن

نتوان کرد درد پنهان خدایا چه کنم؟

پر پرواز گرفته ، می روم در هر سو

همه دنیا گشته زندان،خدایا چه کنم؟

درد در بکشم،صورت بی رنگ چه کنم

همه درد گشته نمایان، خدایا چه کنم؟

دست بر دعا که تا ،صبر و قرارم بدهی

تن خسته در بیابان ،خدایا چه کنم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط میترا و مهسا  | 

خداحافظ گل لادن،تموم عاشقا باختن

ببین گریه هام از عشق ،چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه ،گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شبهای تودرتو ،خداحافظ گل شب بو

هنوز آواز تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم ،گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چه می دونی

تو این رویای سر در گم ،خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی ،تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه ،که بارونی نمی تونی

طلسم بغضو برداره ،از این پاییز دیوونه خداحافظ

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط میترا و مهسا  | 

من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم

اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم

بر لب کلبه ي محصور وجود،

من در اين خلوت خاموش سکوت،

اگر از ياد تو يادي نکنم، مي شکنم

اگر از هجر تو آهي نکشم،

تک و تنها،

مي شکنم.

به خدا مي شکنم

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط میترا و مهسا  | 

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

دل آواره ی من این همه آواره مگرد

خانه ی دوست همینجاست اگر بگذارند

من از اظهار نظر های دلم فهمیدم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم

دل من مال شما هاست اگر بگذارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط میترا و مهسا  | 

خدایا

آتش مقدس شک را

آنچنان در من بیفروز

تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد

و آن گاه در پس توده ی این خاکستر

لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی

شسته از هر غبار طلوع کند

خدایا

به هر کس که دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است

و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط میترا و مهسا  | 

گفته بودی از غرورم ،ار سکوتم خسته ای

من شکستم هر دو را

گفته بودم از سکوتت ،از غرورت خسته ام

به خاموشی مغرورانه ات  

شکستی تو مرا 

بی تو گفتم

از همه تنهایی ام،خسته ام

با تو گفتم تا بدانی

با همه ناجی گری ، بی ناجی ام

تو سکوتت خنجری است

بر قلب من

و حضورت مرهمی است

بر زخم من

پس ،باش

تا همیشه با من باش

حتی اگر خاموشی

 

پ.ن:وبلاگ ما هم یکساله شد...

در گذر گاه زمان

 خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند

رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا می ماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط میترا و مهسا  | 

گل من قلبت را، به خداوند بسپار ...

آن همه تلخی و غم ، این همه شادی و ایمانت را ...

گاهی از عشق گذر کن و دلت را ،بسپار

به خداوندی که خوب می داند گل من،

سهم تو از دل چیست...!

گاه،دلتنگ شوی،

گاه بی حوصله و سخت و غریب!

و زمانی را هم ،غرق شادی و پر از خنده و عشق...

همه را ای گل ناز به خداوند بسپار ...

خاطرت جمع،عزیز!که عدالت ،خصلت مطلق اوست

گل نازم این بار

چشم دل را وا کن!

دست رد را بر دل هر غصه بزن!

حرف هایت را،گرم وآرام و بلند به خداوند بگو...

عشق را تجربه کن!

حرف نو را این بار از لب شاد چکاوک بشنو!

قطره آبی بچکان،بر کویر دل و بر بایر این عاطفه ها ...

گل من در این سال که پر از روز و شب است،

و پر از خاطره هایی تازه !

چشم دل را، نو کن

و شبیه شب و شبنم ، غرق موسیقی باش!

لحظه ها می گذرند،تند و بی فاصله از هم

مثل ان لحظه که دیروز شد و

مثل آن روز که انگار، گلم،

هرگز از ره نرسید...!

آری ای خوب قشنگ زندگی امدن و رفتن نیست...

خاطره ها هستند، گاه شیرین گهی تلخ و غریب!

بهتر آن است که در روز جدید

فکر را نو بکنیم،عشق را سر بکشیم

و دل تار غمین را

بنشانیم سر سفره ی نور،

خانه اش را بتکانیم و سپس

هر در پنجره را ،سوی چشمان خدا وا بکنیم...

روز نو آمده است!

و بهار هم امسال ، مثل هر سال از آغوش خدا ، می روید ،

کاش این بار گلم،

با دل گرم زمین عهد ببندیم، دگر

قدر بودن ها را بهتر می دانیم

و خدا را هر روز از نگاه همگان می خوانیم...!

فاصله، بسیار است بین خوبی وبدی...می دانم !!

ولی ای ماه قشنگ

آن چه در ما جاری است ، این همه فاصله نیست!

چشمه گرم وصال است و عبور... .

زندگی...می گذرد ، تند اسان و سبک...!

عاشق ماندن هم عاشق شادی و هر غصه هم 

روز نو هر روز است ،

فکر را نو بکنیم عشق را سر بکشیم

زندگی می گذرد ...! تند آسان و سبک!!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط میترا و مهسا  | 

مدتهاست سکوت کرده ام


روزها می آیند و می روند
تنهایی زیباست....


از عشق و دوست داشتن جدا شدن زیباست همچو کودکی ۱۰ ساله شدن زیباست


همچو دیوانه در باران راه رفتن زیباست
واژه ها در سکوتم گم شده اند


و احساس در قلبم
و غم در لبخندم....

و این مرگ گذشته یک عاشق بی رویاست
و این است زمزمه لبهاش:


خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته ست که چنین می خندم...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط میترا و مهسا  |