تبليغاتX
تلاطم
چه سکوتی دنیا را فرا می گرفت اگر هر کس به اندازه ی عملکردش صحبت می کرد!!!

زمستان گذشته است......گل ها شکفته اند

باز زمان نغمه سرایی فرا رسیده است.........

و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها......

و پشت سنگ ها پنهان هستی...........

بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم......

و صورت زیبایت را ببینم......

زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است......

تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام .....

دوست می دارم.

تو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام....

دوست می دارم.

برای خاطر عطر نان گرم........

و برای خاطر نخستین گلها و برفی که آب میشود.

تو را بخاطر دوست داشتن دوست می دارم.......

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم....

دوست می دارم.

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده........

شاید دوباره گلی بروید،شبیه آنچه در بهار بوییدیم..

پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز.........

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط میترا و مهسا  | 

فرشته تصمیممش را گرفته بود.پیش خدا رفت و گفت :خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه .دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت فرشته گفت :تا باز گردم بال هایم را این جا می سپارم.این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.خداوند بال های فرشته را روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت :بال هایت را به امانت نگاه می دارم . اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامن گیر است. فرشته گفت باز می گردم حتما باز می گردم.این قولی است که فرشته به خداوند می دهد. فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد او هر که را می دید ، به یاد می آورد . زیرا او را قبلا در بهشت دیده بوداما نفهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت بر نمیگردند. روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد می برد.

و روزی فرارسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد،نه بالش را و نه قولش را.

فرشته فراموش کرد فرشته در زمین ماند فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط میترا و مهسا  | 

امروز ، روز توست. از تو گفتن و براي تو نوشتن، قلمي توانا و هنري بيتا مي‌خواهد كه من فاقد آنم. تو بزرگتر از آني كه قلم شكسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسماني‌ات را داشته باشد و فخر خاكساري درگاهت ، رفيعتر از آن است كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم

چه كنم كه بضاعت بيان حق شناشي سزاوارنه‌ات را ندارم. انديشه قاصرم و قلم الكنم ناتوانتر از آني است كه‌بتواند فرشته‌ي چون تويي را بستايد يابه اداي تكليف چشمه‌يي از درياي حق والاي مقامت بگشايد. چه كنم كه توشه‌يي بيش از اين در چنته ندارم.پس سخاوتمندانه همين دلواژه‌هاي سترون و نارسم را بپذير و هماي سعادت ستايشت را بر شانه‌هاي لرزانم بنشان

بزرگوارانه مباهات پذيرش تبريك و تحسينم را از من دريغ مدار و ظل مرحمتت را از سر بي‌سايه‌بانم برنگير. مي‌خواهم از تويي بگويم كه زيباترين
و دلارام ترين مفاهيم قاموس تمام ابناي بشر از ازل تا ابد، ملهم از روح اهورايي و جايگاه فرشته گونه‌ي توست. مدار روح‌انگيزترين گلواژه‌ها در زيباترين نوشته‌ها، شعرها، قصه‌ها، سرودها، ، سخنوريها و همه هنرهاي عالم بر محور خورشيد فروزان تو مي‌چرخد. ستاره‌هاي عالي‌ترين كهكشان مفاهيم انساني از تلالوي شمش وجود تو چشمك مي زند. به راستي چگونه مي‌توان از عالم و آدم سخن گفت، اما از سمبل همه زيبايهايش ، يعني تو ، روي بر تافت

چگونه مي‌توان طبع لطيف انسان و سجاياي عالي او را بازشناخت، اما دل در گرو تو نداد

چگونه مي‌توان پاكترين و با شكوه‌ترين خصايل انساني را بازگو كرد اما تابش چشم‌نواز مهپاره رخسار تو را از پس آن نديد

اصلا" چگونه بدون الهه هستي بخش وجود تو بايد دل باخت ، دلدار بود، آيين مهرورزي آموخت، رسم پاكبازي فراگرفت، رفيق توفيق شد، صبوري پيشه كرد،قناعت ورزيد، گوهر حياء را باور كرد، ارج شرف را اندازه گرفت، زنگار جسم و روح را شست و راز روح پرنياني آدمي در شاخسار دلاويز گلستان خلقت را فهميد؟ اما انصافا"با اين همه احسان و جايگاه والامرتبه‌يي كه داري، ظلمي هم كه بر تو رفته است، مرز ندارد

سلطان قلبم

تنها نه بخاطر بهشتي كه زير پاي توست ، نه به خاطر نسلي كه زاده توست، نه به خاطر لالايي‌هاي دلنوازت، نه به خاطر خونواره چشمان خسته‌ات، نه به خاطر رنجواره بلاكشي‌ات، نه ‌به خاطر سرشت مهرآگيني‌ات،نه به خاطر سرسبزي قلب پاكبازت، نه به خاطر زيبايي نازكي خيالت يا تردي روح دلنوازت، نه به خاطر پاكي احساس دلارايت، نه به خاطر طراوت آسمان چشمان ابريت و نه به خاطر .... تو را مي‌ستايم

به خاطر شور بالغ خداگونگي‌ات، به خاطر شاهكار شعور شرف مداريت، به خاطر گوهر دردانه حياء و نجابتت، به خاطر كولاك گرمجوش گذشت و ايثارت، به خاطر راز فاخر و زيباي مادريت،به خاطر ترك برداشتن بلور نگاه نگرانت، به خاطر آتشفشان پرگداز سوختن و ساختنت ، به خاطر غرق شدن بلم جواني و آسايشت در درياي طوفانزده بي‌قراريهاي من و به خاطر همه آنچه كه به من دادي يا ندادي، دوستت دارم و بر تو مي‌بالم و مغرورانه منتت را مي‌كشم

مي‌خواهم بداني كه بهار آرزوهايم، تنها به كرم ميزباني كريم تو گل‌افشان مي‌شود، خزان روياهايم تنها به جفاي غفلت از تو فرا مي‌رسد.تلاطم روز و شبم، از صدقه‌ي سر تو قرار پيدا مي‌كند،رزق و روزيم از بركت اذكار و ادعيه خلوت تو رونق مي‌گيرد. بيا مرا به پهندشت سبزفام رامشگاهت ببر و در دامن پر مهرت، سرم بر زانوي خسته‌ات بگذار و با دستان پر چروك و لرزانت ، موهايم را نوازش كن و به جاي لالايي‌هاي روح نوازت ، اسرار خداگونگي را در گوشم بخوان و فانوس نگاه تارم در صراط رحمت رحيميه حضرت دوست شو. بيا ذره ذره خلاء تمناي تك تك سلولهايم را به شراب عقيق ناب طهورت بياكن و غبارستان وجودم را با خوشاب دلستان سبز و پاكنهادت بشوي. بيا به جاده عمرم بنگر تا در هرگام رفته‌ام اثري از رد مهرم به خودت را بيابي تا شايد رحمي كني و مرا اجير - نه چه مي‌گويم- ذبيح ابدي خودسازي

كاش مي‌توانستم با خون خود قطره قطره قطره بگريم تا سرسپردگي‌ام به خود را باور كني. كاش مي‌توانستم در شط خون خود وضو بگيرم و براي پاسداشت شاهكار خلقت تو به درگاه باري، نماز شكر به جاي آورم و سبزي همه عمرم را فداي يك تار موي سپيدت كنم. (و تبارك‌الله احسن الخالقين)
كاش مي‌توانستم برايت بميرم تا تو بماني. كاش نقاب سينه‌ام را مي‌شكافتي و به قلبم كه از خون دل توست، مي‌رسيدي و در واقعيت كوچك من، حقيقت بزرگي خود را مي‌يافتي

مادرم، سرورم
بيا بهت عشق بي‌پايانم را كه از شعشعه بت رويت سرشار گشته است، در مردمك نگاه بيتابم بنگر و بر بزرگي و تلالوي جاه و جلالت ببال. كاش مي‌توانستم به بهاي غروب هميشگي نگاهم، در آن دو خورشيد سياه افول كرده در روي ماهت ، نور و سويي دگره‌باره مي‌تابيدم. كاش مي‌توانستم تمام عمرم را يكجا بدهم تا حتي يك نفس بيشتر بكشي. كاش عمود كمرم مي‌شكست تا عصاي كج شمشاد قامت خميده‌ات باشم. كاش پيشمرگت شوم، فدايت گردم، الهي بميرم تا تو بماني. كاش هست و نيستم را مي‌دادم تا تو از دستم راضي باشي و كريمانه از ذكر دعاي خيريت محروم نكني. بيا با سخاوت دعاي خيرت به‌ساحل فلاح روانه‌ام ساز،چون بي‌تو هيچم، بي‌بركت خشنودي تو سزاوار لهيب سوزان دوزخم، پس اگر هستم يا اميد به فرداي روشن دارم، فقط چشم طمع‌ام به سفره كرم توست

مادرم
" روزت مبارك "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط میترا و مهسا  | 

زندگی هر چه پر از غم باشد ـ عاقبت شیرین است

زندگی هر چه که شیرین باشد ـ عاقبت غرق غم است

در گذرگاه زمان تلخ و شیرین به هم آمیخته است

ساقی از روز ازل در ساغر می غم ریخته است

من دعا می کنم امشب ساقی

از برای تو می ناب به جام افزاید

ساغری پر شده از عشق به کامت ریزد

من همان  باده ی آلوده به غم می نوشم

باده و خون جگر همره هم می نوشم

من به لبخند تو ای راحت جان می نازم

من به شادی تو ای راحت دل می کوشم

خون دل می خورم و خاموشم

ماه من غصه نخور ـ زندگی چون باغی است

که در او سنگ و گل و خار همه همراه همند

ای گل سرخ من ای مایه نازـ تو گلی من خارم

هر چه باشد گل خود را هر دم خوب نگه می دارم

آرزوی دل من شادی توست ـ دل من عاشق آزادی توست

ای گل لاله  رخ ای مایه آرام دلم ـ من فدای تو شوم

چشم من دوخته بر صورت توست گل من مست بخند

تو خودت می دانی که اگر شوق کنی می شکفم

تو اگر خنده کنی می بالم ـ من به خندیدن تو می نازم

نکند بغض کنی می شکنم ،نکند گریه کنی می خشکم

من فدای تو شوم تو اگر گریه کنی  میمیرم

من به هر حال دلم همره توست ـ دل من را نشکن

ای گل ناز من و باغ دلم ـ نوشخندی کن و مستانه بخند

چهره بنما و به این خواب زمستانه بخند

عاقبت در این باغ هر چه غم هست نصیب من باد

جام لبریز ز شوق و مستی ـ جام سرشار ز شعر و شادی

همگی قسمت تو ـ همه تقدیم تو باد

من فدای تو شوم ـ جان من غصه نخور ـ گل من مست بخند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط میترا و مهسا  | 

غم در دل من به قدر عالمه

غم های عالم برای من کمه

 رنگ غروبه دل افسرده ام

غرق سکوته وجود مرده ام

وای از من و غم های من

وای از دل تنهای من

ای آسمان ای آسمان ستاره ای در شام نمانده

دست بلا آخر مرا در دامن دشت جنون نشانده

من که محبت از کسی ندیده ام

من که همه خون دل رنجیده ام

چون مرغک غمگین و دور از آشیان

سر در میان بال و پر کشیده ام

 

دیگر نمی یابد مرا روزی اگر بیاید

با یاد او از گور من گلهای غم برآید

 

         

 

                                               نمی دانم زندگی چیســــــت؟

 

اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

 

        

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط میترا و مهسا  | 

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

بخدا مثل تو تنهاست بخند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط میترا و مهسا  |